شعر مدر سه آرزو هایم
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی و سراینده عشق
آفریننده ی ماست
مهربانی است که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
وبه خود می خواند
جنتی دارد نزدیک زیبا وبزرگ
دوزخی دارد –به گمانم –کوچک وبعید
در پی سودایی است
که ببخشد مارا
و بفهماندمان
ترس بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد رابا عشق
علم را با احساس
وریاضی با شعر
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
ونخوانند کسی را حیوان
ونگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر وغایب بکند
وبه جز ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز دل ها را تسخیر بکند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشائ
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید :هرگز
وبه آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج رادر ساحل
زندگی را در رفتن وبرگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل سبز
مشق شب این باشد
که شبی چند بار
همه تکرار کنیم
عدل
آزادی
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ایم
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که درآن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
وبگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگه دار شما
شاعر:مجتبی کاشانی